درباره ما|تماس با ما|نقشه سایت|پیوند|
English
۶ محرم ۱۴۳۶ | Fri, October 31, 2014 | جمعه، ۹ آبان ۱۳۹۳ | ۰۳:۰۳
 
نسخه چاپی ارسال به دوستان

همسر شهید تند گویان: محمد جواد، روز تولد پسرش در زندان ساواک بود، روز تولد دخترش در اسارت
ایران پترو - جایی خوانده بودم، محمد مهدی تندگویان، فرزند 17 ساله و ارشد شهید تندگویان جایی گفته بود: وقتی خبر شهادت پدرم را شنیدم، کمرم شکست. این را درک نکردم تا وقتی که خودش را دیدم و از زبانش سخن ها شنیدم درباره پدر:

ایران پترو - به مناسبت سالگرد اسارت شهید محمدجواد تندگویان، هفته نامه مشعل با خانواده وی گفتگویی انجام داده که پایگاه اطلاع رسانی یکصدسالگی نفت آن را منتشر کرده است، این گفت و گو را با هم می خوانیم:
جایی خوانده بودم، محمد مهدی تندگویان، فرزند 17 ساله و ارشد شهید تندگویان جایی گفته بود: وقتی خبر شهادت پدرم را شنیدم، کمرم شکست. این را درک نکردم تا وقتی که خودش را دیدم و از زبانش سخن ها شنیدم درباره پدر: من و خانواده ام 11 سال تمام در انتظار پدر بودیم. هرگز فکر نکردیم ممکن است برنگردد. هر اتفاقی که می افتاد با خودم می گفتم یک روز پدرم برمی گردد و همه اینها را به او می گویم. چه می دانستم خبر شهادتش را می آورند. بعد از 11 سال همه رفتند عراق که با پدرم بازگردند. وقتی عراقی ها جنازه فرد دیگری را به آنها نشان داده بودند مطمئن شدیم که پدرم زنده است. آنروز در مدرسه شیرینی پخش کردم. فردایش خبر شهادتش را آوردند. بعد از 11 سال انتظار و اشتیاق. " کمرم شکست" برای بیان آنچه به سرم آمد ناچیز است.یادم آمد در همانجا از محمد مهدی، خوانده بودم:" تابوتش را آوردند، در تابوت را به کناری گذاشتند. می خواستم پس از یازده سال با او سخن بگویم. اسکلتی بود با پوستی قیرگون، به رنگ قهوه ای تیره که از مومیایی پوشیده شده بود. کاسه چشمانش گود شده و دهانش با حالت لبخند گشوده مانده بود. دندان هایی که از زمان شکنجه ساواک شکسته بود و سینه اش را به خاطر شناسایی دقیق تر، از بالا تا پایین شکافته بودند و مجددا به گونه ای خاص دوخته بودند. تکیده و لاغر می نمود. استخوانهای حنجره شکسته شده بود، به طوری که گردن کاملا می چرخید! یادم می آید که در بین راه، از کرمانشاه تا تهران، که از رئیس پزشک قانونی در مورد تاریخ و نحوه شهادت پدرم پرسیدم، گفت:" پس از شکافتن پوست، ماهیچه ها تازه به نظر می رسیدند و در ناحیه قفسه سینه و جمجمه شکستگی دیده می شد و استخوان حنجره به طور کامل شکسته شده و با توجه به خون مردگی که در ناحیه مچ ها دیده می شد، حدس می زنیم که در زمان شهادت، دست ها و پاهای ایشان را به جایی محکم بسته بودند و بعد ایشان را خفه کرده بودند." این را به وضوح دیدیم و آخرین لبخند او را به خاطر سپردیم و من حالا با پیکر قطعه قطعه او روبرو شده بودم. ناگهان به یاد آن لحظه ای افتادم که امام حسین(ع) بر سر نعش برادر حاضر شدند و فرمودند:" الان کمرم شکست" و خدا می داند که به واقع کمرم شکست!
حالا دیگر می دانستم چه جور کمر یک نوجوان 17 ساله در اثر غمی بزرگ می شکند.

برهان اشکوری، همسر شهید تندگویان نیز برایم از روز اسارتش شوی شهیدش، گفت: " از طریق یکی از دوستان نزدیک ایشان، آقای لوح فردای روز اسارت خبردار شدیم و بعد خبر از رسانه های گروهی پخش شد. متاسفانه خیلی زود هم او و همراهانش را از دسترس دور کرده بودند تا نیروهای دکتر چمران نتوانند آنها را برگردانند. هنوز از به یاد آوردن آن روز وشنیدن اینکه همسر و پدر فرزندانم اسیر شده است بعد از 28 سال منقلب می شوم. دخترم هدی هنوز به دنیا نیامده بود. نمی دانستم چه کنم؟ هرچند وقتی پسرم هم به دنیا آمد شهید تندگویان در زندان ساواک بود. "

زنگ طبقه همکف خانه ای در یکی از کوچه های خیابان آپادانا را می زنیم. همسر شهید تند گویان به استقبال مان می آید. چند دقیقه که می گذرد دختر بزرگش از راه می رسد. دست های کوچک نوه شهید در دستان مادرش است. هاجر تندگویان 5 ساله بود که دیگر پدر را ندید. قبل از آن را هم اصلا به خاطر ندارد. خودش می گوید نمی دانم چه حسی دارد که کسی را بابا صدا بزنی. هرچند پدربزرگم را بابا جعفر صدا می کردیم و همین کمبود واژه بابا را در کودکی برای مان پر می کرد اما بزرگ تر که شدیم دیدیم کسی نیست که به او بابا بگوییم. وقتی همسرم به پسرمان بابا می گفت کمی برایم عجیب بود.جدیتش و محکم حرف زدنش مرا به یاد شهید تندگویان می اندازد. هرچند او را هرگز ندیده ام اما دیگر آنقدر از او می دانم که بگویم هاجر تندگویان مثل پدر قرص و محکم و با اراده به نظر می رسد. شک ندارم به پدرش شباهت بسیار می برد. اما مادرش می گوید که هدی دختر کوچک شهید با آنکه پدر را ندیده است اما عجیب روحیه پدرش را گرفته و شبیه او شده است. شهید همیشه پیشرو بود. دوست داشت جلوتر از دیگران حرکت کند. خمودگی و بیکاری و وقت به بطالت گذراندن را اصلا دوست نداشت. هدی هم همینطور است.محمد مهدی تندگویان را اما در محل کارش ملاقات می کنم. 7 ساله بوده که پدرش توسط عراقی ها ربوده می شود. از پدرش یک چیزهایی را به یاد دارد. مثلا یادش می آید که در بحبوحه جنگ پدر چند بار به بازدید از پالایشگاه آبادان رفت و یکبار او را هم همراه خودش برد. با این کارش خواست بگوید که من عزیزترین کسم را هم با خودم آورده ام. همه ما ، مرد و زن، کوچک و بزرگ باید مقاومت کنیم.سوال همیشگی را از او می پرسم: چه حسی داشتید وقتی بعد از 11 سال خبر شهادت پدرتان را آورند؟
" پدرم اهل مبارزه بود اما هرگز از خانواده غافل نبود. رابطه ما عمیق و پر از صفا و صمیمیت بود. در تمام آن 11 سال هیچ وقت فکر نکردیم که ممکن است برنگردد. گاهی هم خبر سلامتی او را می آوردند. مطمئن بودیم که برمی گردد. این حالت با شرایط کسی که پدرش یک روز شهید می شود و می رود و قبل از آن هیچ انتظاری نبوده است خیلی فرق می کند. ما 11 سال هر شب فکر می کردیم نکند امشب شکنجه اش کنند. این بود که وقتی خبر شهادتش را دادند تا با شرایط جدید خو بگیرم خیلی طول کشید. خیلی بیشتر از وقتی که فرزندان شهدای دیگر خبر شهادت پدرشان را می شنوند. همیشه دعا می کردم هرچه خیر است برای او و ما پیش بیاید اما اینها فقط دعاست. چه کسی دوست ندارد سایه پدر بالای سرش باشد؟"
می پرسم:" بعد از شنیدن خبر اسارتش چه کردید؟"
" بارها نامه نوشتیم و با مقامات دیدار کردیم. حتی با مادرم به ژنو رفتیم اما هیچ اثری نداشت."
توی خانه شان تابلوی بزرگ عکس شهید تندگویان به دیوار است. همسرش می گوید: حتی نوه های کوچکم هم جلوی این عکس می ایستند و او را بابا صدا می کنند. ما هنوز حضور او را در خانه داریم. وقتی روح از کالبد فیزیکی خارج شد می تواند بیشتر با عزیرانش ارتباط بگیرد. یادم هست وقتی پیکر شهید را آوردند من مدتها بود که از درد گردن رنج می بردم. آن شب خانم خانه ما بود که خواب دید شهید دستش را روی گردنش گذاشته است. از فردای آن روز درد گردن من خیلی کمتر شد. کاملا واضح بود که درد من به ایشان منتقل شده است.
محمد مهدی تندگویان اما می گوید که با پدرش دیالوگی عاشقانه دارد. دیالوگی نه فقط به دلیل رابطه پدر و فرزندی بلکه به دلیل شناخت او از شهید به وجود آمده است:" من اگر پسر شهید تندگویان هم نبودم اگر با زندگی و منش او آشنا می شدم عاشقش می شدم. دیگر زیاد به اینکه فرزند او هستم فکر نمی کنم من عاشق این شخصیتم. چون کارهایی انجام داده است که خاص خود اوست. دنیای خاصی با هم داریم. پدرم همیشه در کنارم بوده است. همه آن 11 سال و حتی الان. در همه کارهایم با او مشورت می کنم. هر وقت دلم برایش تنگ می شود می روم بهشت زهرا به دیدنش، خواسته هایم را می گویم و فهمیده ام که خواسته های منطقی ام را همیشه اجابت می کند. به خوابم هم می آید اما نشانه هایش قشنگ تر است. نشانه هایی که گاه بازدارنده اند و گاه شتاب دهنده."
هاجر اما جور دیگری با پدر ارتباط دارد:" وقتی بچه بودم سعی می کردم درسهایم را خوب بخوانم تا وقتی پدرم برگشت نمره هایم را به او نشان بدهم. اما بعد که خبر شهادتش را شنیدم سعی کردم به جای واکنش های احساسی مثل پدرم عمل کنم. محکم و با اراده. 3 روز بعد از شنیدن خبر شهادتش به مدرسه رفتم و بیشتر از قبل درس خواندم. در دوران دانشکده هم سعی کردم بیشتر با افکار و عقاید پدرم آشنا بشوم. از نحوه مبارزاتش، کتاب هایی که می خوانده و نحوه برخوردش در موقعیت های مختلف زندگی را بررسی کردم. هرگز هم احساس نکردم پدرم را از دست داده ام. حتی روز اول دانشگاه که همه با پدر و مادرهای شان برای ثبت نام آمده بودند من تنها رفتم و هیچ هم احساس تنهایی نکردم. چون پدرم با من آمده بود. ولی وقتی خواستم ازدواج کنم خیلی دلم می خواست پدرم زنده بود. هرچند شهیدان همیشه زنده اند اما دوست داشتم روز عروسی ام کنارم بود."
هاجر پزشک است. محمد مهدی مهندسی صنایع چوب و علوم سیاسی خوانده است. مریم صنایع غذایی خوانده است و هدی هم لیسانس ادبیات دارد و حسابداری می خواند. شهید تندگویان 5 نوه هم دارد. یکی شان را می بینیم. امیر علی یکسال و نیمه که با شیطنت هایش یک لحظه مادرش را آرام نمی گذارد.
از همسر شهید می پرسم:" در آن سالهای اسارت چگونه از سلامتی ایشان خبر می گرفتید؟"
" معمولا از طریق اسرا و کسانی که او را دیده بودند. البته یک بار نامه ای از ایشان در همان اوائل به دستمان رسید که نوشته بود: من محمد جواد تندگویان، وزیر نفت جمهوری اسلامی ایران هستم و نمی خواهم با خانواده ام تماس بگیرم.
به نظر می رسید شرایطی را پیش پای ایشان گذاشته بودند که با قبول آنها بتواند با خانواده اش ملاقات کند و او اینطور برخورد کرده بود. اما در همان سالهای اول توانستیم دوبار با هم مکاتبه داشته باشیم."
می پرسم: " نامه های شان را هنوز دارید؟"
پا می شود که آنها را بیاورد. عکاس خواهش می کند اگر عکسی هم از شهید تندگویان با همسر و بچه های شان دارند برای مان بیاورند.
می آورد. دو تا عکس از مراسم فارغ التحصیلی شهید تندگویان از دوره فوق لیسانس است. در اولی همراه پدر و مادر و پسر کوچکش است و دومی شهید تندگویان خوشحال و خندان محمد مهدی را روی دوشش سوار کرده است. با همان لباس و کلاه فارغ التحصیلی و می خندد.
دو تا نامه هم هست. هرکدام شامل نامه همسر شهید و او به یکدیگر است:
" دستخط گرانقدرت رسید و همگی از وصول آن خوشحال شدیم. امید است که به مبارکی قدوم سمیه و پیمان و صدرا به دیدار همگی تان نائل گردیم. 4/5/60
بتول برهان اشکوری- تهران خیابان خانی آباد. کوچه مدرس. پلاک 7
از دیدن دستخط زیبایتان مسرور شدیم. از دور روی سمیه و پیمان و صدرا را می بوسم. اگر برای نورسیده شناسنامه نگرفته ای نامش را هدی بگذار. انشالله که به مبارکی نام و قدومش همگی به دایت نائل شویم. به امید دیدار همگی شما. از همه التماس دعا داریم. محمد جواد تند گویان 7/6/1360 عراق- بغداد"
دومی مربوط به چند ماه بعدتر است:"جواد خوب سلام. باید بگویم که زندگی بدون تو برایم نفس کشیدن در هوای بدون اکسیژن شده است. امیدوارم هرچه زودتر به دیدارت موفق شوم. قربانت نسرین (1+12) 13/8/60
بتول برهان اشکوری( نسرین) وزارت نفت جمهوری اسلامی ایران
نسرین عزیز سلام. با خوشحالی از وصول دستخط تو و اظهار اینکه در سایه لطف خداوند متعال به حمدالله سلامتی حاصل است، امیدوارم حال تو و مهدی و هاجر و مریم و هدی و خانواده همه اسیران خوب باشد.امید است که طول زمان فراق شما را از دیدار ما مایوس نکند. دعای همه ما اسیران این است که خداوند به خانواده های ما نصرت و صبر و سلامتی عنایت فرماید. همسر خوبم من هم از دوری تو ناراحت هستم ولی به خاطر داشته باش که تو تنها زنی نیستی که به انتظار شوهر اسیرش هست و شکر نعمتهای خداوند کریم را به جای آور. برای کاستن غم تنهایی خود با همسایه مهربان مان پری خانم رفت و آمد داشته باش تا حوصله ات سر نرود. به امید دیدار همگی شما. والسلام علیکم وعلی عبادالله الصالحین 24/1/1361 محمد جواد تندگویان- بغداد"
همین. دیگر هیچ نامه ای رد و بدل نشد تا 11 سال بعد که پیکر شهید را آوردند.
خداحافظی که می کنیم همسر شهید می گوید: میوه که نخورده اید. با خودتان ببرید. مال خانه شهید تبرک است. برمی داریم.
بیرون که می آییم اول به این فکر می کنم که برای نوشتن حرفهای خانواده اش از کجا شروع کنم. بی اختیار یاد این شعر عبدالحمید رحمانیان می افتم:
آه، تندگویان!
مرا ببخش! قلم بی رمق من کجا می تواند حقیقت مظلوم تو را شرح دهد؟!
این کلمات، شاید فقط توانسته باشد حلقه ای دیگر از دوستی ناتمام ما را تشکیل دهد...!

توضیح:
شهید تندگویان نهم آبان 59 و در حالی که برای بازدید از پالایشگاه نفت آبادان عازم منطقه بود، در جاده ماهشهر- آبادان به همراه معاون و دیگر همراهانش به اسارت نیروهای ارتش رژیم بعث عراق درآمد و به زندان اسیران ایرانی در عراق منتقل شدوی تا مدت ها زنده بود و حتی از شکست حصر آبادان (مهر 1360) و آزادسازی خرمشهر (خرداد 1361) آگاهی یافت، اما از جزئیات اسارت و نحوه شهادت او در اردوگاه های اسرا اطلاع دقیقی در دست نیست.سرانجام پس از پایان جنگ و تبادل اسرا و شهدا میان دو طرف، پیکر پاک شهید محمد جواد تندگویان که در اثر شکنجه های عوامل بعثی عراق به دیدار حق شتافته بود، به کشور بازگردانده و در آذر سال 1370 در ایران به خاک سپرده شد.محمد جواد تندگویان روز 26 خرداد سال 1329 هجری شمسی در خانواده ای سنتی در محله خانی آباد در جنوب تهران به دنیا آمد و پس از پایان دوره دبیرستان، در سال 1354 برای ادامه تحصیل به دانشکده نفت آبادان رفت و در آن مدت به همکاری با انجمن اسلامی دانشکده پرداخت.پس از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه و طی دوره آموزش نظام وظیفه، وارد پالایشگاه نفت تهران شد اما ساواک به علت فعالیت های سیاسی او را دستگیر و زندانی کرد.شهید تندگویان پس از پیروزی انقلاب اسلامی به وزارت نفت دعوت شد و به دلیل مشکلات فراوان در جنوب- به ویژه در آبادان- وی به عنوان نماینده وزیر نفت در مناطق جنوب به این شهر اعزام شد تا چندی بعد که به سمت مدیرعامل شرکت ملی مناطق نفت خیز جنوب منصوب شد.اقدامات او در ارتباط با ایجاد آرامش در مراکز صنعتی جنوب، مدیریت فعالیت های صنعتی و راه اندازی پروژه های نفتی باعث شد تا شهید محمدعلی رجایی، نخست وزیر وقت در 31 شهریور 1359 او را به عنوان وزیر نفت به مجلس معرفی کند.

۱۲ آبان ۱۳۸۷ ۰۵:۰۹
کد خبر: 2170
    
خادم شهدا هستم ۱۴ آذر ۱۳۹۰

بیشتر بنویسید

فدای عشق ۱۵ آذر ۱۳۹۰

جانم به فدای بزرگانی که برای جاودانگی دین خدا استقامت وپایداری را ترجیح دادند بر زندگی که عزت همراه با ذلت باشد یعنی زندگی که در رفاه وآسایش باشی اما خودت فرمانده زندگیت نباشی کسی دیگر باشد آفرین بازهم کم گفتم صد هزاران آفرین بر این شهیدان

نفیسه ۱۹ آذر ۱۳۹۰

سلام یه سوالی خیلی ذهنم رو مشغول کرده. سریال جاودانگی تا چه حد در مورد هدی حقیقت داره. شما رو به خدا جواب رو بفرستید به ایمیلم. ممنون

حقیقت ۱۹ آذر ۱۳۹۰

سلام.با پخش مجموعه جاودانگی میخوام بیشتر درباره حقیقت ماجرا بدونم. دلم میخواد حقیقت رو بدونم که ایا هدی دختر شهید تندگویان واقعا اینچنین رابطه ای با پدرشون داشتند و یا این سریال بر اساس واقعیت نیست و بزرگنمایی در اون صورت گرفته و اگر این طور نیست چرا اجازه داده شد این سریال با این دید ساخته بشه چون مطلبی در سایت دیگه ای خوندم از زبان هدی تندگویان که تمام بافته های ذهنم رو خراب کرد. حقیقت چیه؟ و اگه حقیقت زندگی هدی این نیست چرا اینطور نمایش داده شد؟ شهید تندگویان انقدر بزرگ هستند که نیازی به بزرگنمایی زندگی اطرافیانشون نیاز نیست بلکه دید ادمها خراب میشه؟ لطفا جوابم رو بدید چون بی صبرانه منتظرم در پناه حق

تشکر از همسر شهید ۱۹ آذر ۱۳۹۰

با سلام خدمت همه ی شهیدان مظلوم و عاشق درود بر همسری که سالها از عشق زندگی خود دور بود و تنها کوله بار زندگی را به دوش کشید و با یاد همراه مظلومش زندگی کرد ما همیشه مدیون خون شهدا و صبر خانواده آنها هستیم وقتی فکر می کنم خیلی سخت است است که سالها دور از عشقت باشی و تمام حرف هایت را برای لحظه دیدار در دلت پنهان کنی ولی دریغ از لحظه ی دیدار آه شاید این هم قسمتی از رسم عاشقی باشد به شما همسر بزرگ شهید درود میفرستم چون کاری کردید که شاید ما نتوانیم از عهده اش بر آییم درود بر صبر و صابران
فرستنده: سمیرا

ناشناس ۱۹ آذر ۱۳۹۰

یاد و نامش همیشه جاویدان است درود خدا بر او و یاورانش

ناشناس ۱۹ آذر ۱۳۹۰

سلام بر شهدای مظلوم ازصدر اسلام تابحال ..........بخصوص بر شهید مظلوم تندکویان......سرتغطیم فرود میاوریم در مقابل صبر زینب گونه شما و فرزندانش...اجر شما با امام علی اولین شهید مظلوم تاریخ وپسرش امام حسین.

ناشناس ۱۹ آذر ۱۳۹۰

شخصیت خود شهید با تمام بزرگواریهایش چه کمبودی داشت که شما برای قالب کردن این فیلم به افکار عمومی شخصیت یک انسان ساده و کاملا عادی مثل دخترکوچکش را بت کرده اید و سر مردم یک وجب شیره مالیده اید در مصاحبه ی هدی تنگویان خودش گفته هرگز حتی در خواب هم بابایم را ندیده ام و تصویراو در ذهنم یک مرد است با صورت سه تیغه کرده و شلوارجین در حالیکه شما هدی را دختری در ارتباط با عوالم بالا به تصویر کشیده اید و کاملا مردم را فریفته اید با این کارتان دیگر هیچ کس به سریالهایی که در رابطه با شهدا باشد با اطمینان نگاه نمی کند و فکر می کند بخش عظیمی از آن ساخته ذهن فیلمنامه نویس است خیلی از بچه های شهدا هستند که از هدی خانم (واقعی) بزرگوارترند فقط آنها شانس نداشتند تا معروف شوند

امیر ۲۰ آذر ۱۳۹۰

من هم با نظر بالا موافقم واقعا چرا باید سعی کنند شهید را به دروغ به تصویر بکشند و چرا باید دختر اورا که از حرفهایش معلوم است خیلی هم مذهبی نیست انقدر بزرگ کنند کاشکی کارهای نیک خود شهید که باعث محبوبیت او بین مردم شده را نشان میدادند اصولا بر خلاف فیلم انگار فرزندان شهید در مصاحبه هایشان سعی دارند با اصرار خاصی بگویند شهید زیاد هم مذهبی و مقید به اصول نبوده در صورتی که از حرفهایشان برمی آید حتی از عقیده شهید اطلاع چندانی ندارند و به خاطر سالها دوری از او تصویر کاملی ندارند پس چه اصراری است که آنها را در فیلم اینقدر به شهید نزدیک نشان دهید کاشکی واقعیت خود شهید را از کسانی که آن موقع با شهید در ارتباط نزدیک بودهاند جای این اراجیف نشان دهید

هدی ۲۰ آذر ۱۳۹۰

با عرض سلام واقعا هدی چنین ارتباطی با پدرش داشته ؟ کاش آخر فیلم مصاحبه ای با خانواده آن شهید داشته باشید.
فرستنده: ط-ز-

سارا ۲۰ آذر ۱۳۹۰

من چون خودم پدر ندارم بیشتر با هدی احساس همدلی می کنم هدی جان کاش من هم با پدرم چنین رابطه ای داشتم لا اقل در رویا می دیدمش اما همیشه در فراقش سوختم واو حتی به خوابم هم نیامد ....

باران ۲۰ آذر ۱۳۹۰

در سریال جاودانگی چقدر هدی ورفتاروافکارش به هدی واقعی شبیهه،با وجود اینکه هدی واقعی هیچ ذهنیتی نسبت به پدرش نداره،این فیلم بر چه اساس ساخته شده؟لطفا منو بی جواب نذارید.
 

یاد شهدا بخیر ۲۰ آذر ۱۳۹۰

بیشتر از این از شخصیت شهید تندگویان بگید و اینکه در حال حاضر وضعیت دخترش هدی چگونه است و اتفاقاتی که در فیلم جاودانگی می افتد همگی خاطرات دخترشهید است؟

بیتا ۲۰ آذر ۱۳۹۰

سلام ببخشیدسریال جاودانگی تا چه حد در مورد هدی حقیقت داره. خواهش میکنم به ایمیلم جواب رو بفرستید. مرسی از لطفتان

بنور ۲۰ آذر ۱۳۹۰

عالی

شیوا ۲۰ آذر ۱۳۹۰

ابروی شهدارا بردید.اخه اون دختر مظلوم که اینطوری نبوده است.شاید حلالتان نکرد و خدا سر پل صراط یقه تان را گرفت.

بوسه بر دستان حانواده شهید تندگویان ۲۰ آذر ۱۳۹۰

حیلی سعی کردم که آدرس ایمیلی از آقا مهدی و حانم هدی پیدا کنم تا ارادت حالصانه حودم را مستقیم به ایشان انتقال دهم لیکن موفق نشدم لذا ار طریق این سایت به ایشان عرض می کنم که شما هم با استقامتتان نشان دادید که فرزند همان بزرگوارید از داشتن هموطنان بزرگی همچون شما به حودم می بالم.
فرستنده: غلامرضا زره پوش

عکس ۲۰ آذر ۱۳۹۰

عکسی از دوره ئ دانشکده با شهید داشتم تلفن یا ادرس خانواده ایشان جهت تماس ویا ارسال عکس
فرستنده: کاویانی

آرش ۲۲ آذر ۱۳۹۰

شهیدان ومردان بزرگی مانند شهیدتندگو یان افتخاروابروی این سرزمینند ازخانواده این شهید بخاطر صبرواستقامتشان قدردانی میکنیم کاش قبل یابعداز سریال جاودانگی مصاحبه ای با خانواده شهید انجام میشد تا شاید به خیلی از سوالات جوابی داده میشد.

حصارکی ۲۲ آذر ۱۳۹۰

منم خیلی دوست دارم بدونم شخصیت هدی در فیلم واقعی بوده یا نه

سوال ۲۵ آذر ۱۳۹۰

من هم می خواهم بدانم که هدی واقعا با پدرش در دوران بچگی دیدار داشته یا فقط یک داستان است.
فرستنده: شریفه

کذب محض بوده برای به تمسخر گرفتن شهید ۹ دی ۱۳۹۰

سلام با عرض معذرت از همه دوستان اول این که خانواده شهید مخصوصا پسر ارشد او شکایت کردن و نامه های اعتراض آمیز به ضرغامی رئیس صدا و سیما هم نوشتن که سیما منعکس نشده متاسفانه صدا و سیما کار خودش را می کند و هیچ توجهی به واقعیت ندارد و در واقع صدا و سیما می خواهد فرزندان شهید را دیوانه و احمق جلوه دهد و واقعیت شهدا را هم عمدا وارونه جلوه دهد و هم شهید و هم خانواده آن ها را به تمسخر بگیرد و در این کار و در مبارزه با دین جدیت عظیمی دارد از فیلم های مختلف روح و شهید و مانند این هم که می سازد کاملا مشخص هست

زیبایی ۱۷ فروردین ۱۳۹۱

سلام خیلی قشنگ بودعالی بوددددددددددددددددددددددد

تعداد نمایش:۱
۲۳ مورد پیدا شد. صفحه ۱ از ۱.


 نظر جدید 

نام فرستنده :  
ایمیل :    
عنوان :
توضیح : *
لطفا کدی را که در شکل زیر می بینید، وارد کنید:
(کوچک یا بزرگ بودن حروف مهم نیست)
  *
 
* = ضروری



 

Powered By RADCOM